|
jasm |
roman به نجابت مهتاب (7)
*اسانا*
يه نگاه ديگه به ساعتم كردم ..واي الانه كه دير برسم وتاركان هي به جونم غر بزنه ...
حواسم اصلا به در پاركينگ خونهءكنارم نبود كه ضارپ خوردم تو صندوق عقبِ ماشيني كه از توش ميومد بيرون
آي دلم ..آي روده هام ..همه تو هم پيچ خورد ..اي خدا ..يكي به دادم برسه ..
همين جوري دلم رو گرفته بودم وتو خودم جمع شده بودم كه يه نفر صدام كرد ..
-خانوم ..خانوم حالتون خوبه ..؟
سرمو بلند كردم ..
(جل الخالق اين حوري بهشتيه ..يا پري دريايي ..؟هيكلـــــــــو برم لامصب ...)
-خوبيد خانوم ..؟
جانــــــــــم؟..زودي به خودم اومدم ..واي چقدر تابلو ام من ..
-بله بله خوبم ..
-مطمئنيد ؟..مثل اينكه شكمتون درد گرفت ..
(يا خدا ...چه تن صدايي ..؟انگار داره برام چه چه ميزنه ..)
-خانوم ..؟
نوچ... من چرا مثل اين پسر نديده ها زل زدم بهش ...؟انگار دردخودم از يادم رفته..يكم صاف وايسادم ومانتوم رو مرتب كردم
-مرسي بهترم ...
-ميخوايد ببرمتون دكتر ..؟
(واي چه بازوهايي داره ..اي نميري بلا ..)
-خانوم ..؟
-هان ..؟نميدونم ..فكر كنم زياد خوب نباشم ...
-خب پس چرا وايساديد ..بفرمائيد ببرمتون بيمارستان ..
نگاهم به ماشينش افتاد ..واي مامانم اينا ..(قراه با اين عروسكش من رو ببره بيمارستان ..؟چه ماشينيه خدا ...
اصلا اقا مريض هم نباشن ميام ...مگه تو عمرم قراره چند بار سوار اين خوشگل ماشين ها بشم ..؟)
-اخه خب نميخوام مزاحمتون بشم ...
-مزاحمت چيه خانوم؟ وظيفمه ..
با دست به ماشين اشاره زد
-بفرمائيد خواهش ميكنم
-ممنون لطف كرديد ...
درجلو رو برام باز كرد ومن مثل يه شاهزاده سوار ماشينش شدم ..خدايا اين شادي را از ما دريغ نفرما ...
تا توش جاگير شدم چشمم به بند وبساط ماشين افتاد ..واي چه ال سي دي اي داره ...چه سيستمي ..
از اين ماشين خفنهاي دودر بود كه اسمش رو هم نميدونستم ..هرچي كه بود فقط ميتونم بگم باقلوا بود ..عسل ..ملوس ..عروسك ..يه چيزي تو مايه هاي فراري قرمزهاي خوشگل ...
-ببخشيد ميشه اسمتون رو بدونم ..؟
واي باز تابلو بازي در آوردم ...نيگاه تروخدا يارو يه ساعت راه افتاده من هنوز اندر خم اين سيسمتم وباند ماشينش هستم ..
-بله البته ..من اسانا هستم ..
-اسانا؟ ...معنيش چي ميشه ..؟
_به معني دختر زيبا
-چه اسم شيك وبا معنايي ..دقيقا مصداق خودتونه ...
يه ناز خوشگل از اونهايي كه دل دوست پسرهام رو نرم ميكرد واب از لب ولوچه اشون سرازير ميشد كردم ..
-خواهش ميكنم شما لطف داريد ..
-نه من جدي گفتم واقعا بايد به پدر ومادرتون به خاطر داشتن همچين دختر خانمي تبريك گفت ..
-ممنون ..
-عذر ميخوام اينقدر فوضولي ميكنم دانشجو هستيد ..؟
-بله دانشجوي ادبيات فارسي دانشگاه تبريز ...
-رشتهءخوبيه ..
-مرسي ..شما چي ..؟دانشجوئيد ..؟
يه پشت چشم نازك كردم ...
-اصلا نميخوايد خودتون رو معرفي كنيد ..؟
مشت ارومي رو پشونيش كوبيد
-اخ اخ ببخشيد من اصلا فراموش كردم .بنده فراز سبحاني هستم ..مهندسي برق خوندم ... الان تو شركت بابا مسئول تنظيم قراردادها وحسابداري شركت هستم ..
-واي شما خيلي فعاليد ...
-خواهش ميكنم ...كوچيك شمائيم ..راستي حالتون بهتره .؟.
-بله بهترم لازم نيست ديگه به بيمارستان بريم ..
-اين چه حرفيه ..
نه واقعا ميگم احتياجي به بيمارستان وچكاب نيست ..حالم خيلي بهتره ..
-باشه حالا كه اينطوره اگه اجازه بديد شام رو درخدمت باشم ..
-نه ممنون زحمت نميدم بهتون ..
-اين چه حرفيه .وظيفمه ..اجازهءبيمارستان رفتن رو كه نميديد حداقل شام مهمون ما باشيد تا از زير بار شرمندگي شما در بيايم
-ولي اخه ..
-اخه واما نياريد كه ناراحت ميشم
-ولي فكر كنم شما خودتون هم كار داشتيد درست نيست مزاحمتون بشم ..
-نه چه مزاحمتي ..من هم بيكار بودم ميخواستم شام برم بيرون كه اين اتفاق افتاد ..بازهم ميگم من شرمنده ام ..
-واي نگيد اين حرف رو... اتفاقه ديگه ميوفته ..من هم يه عذر خواهي به شما بدهكارم ..بايد بيشتر حواسم رو جمع ميكردم ببخشيد ..
اخر سر دم در بيمارستان نور نجات تبريزنگه داشت ..براي چكاب به اورژانس رفتيم ..تا وقتي كه فراز برسه رفتم تو توالت تا يه زنگ به تاركان بيچاره بزنم ..
عجله داشتم تاركان زودترگوشي رو بگيره
عجله داشتم تاركان زودترگوشي رو بگيره
هي پوست لبمو ميجوييدم و فكر ميكردم به تاركان چي بگم...اصلا نميدونستم چه جوري نيومدنم رو توجيه كنم
_جونم..كجايي وروجك؟
به صدام عشوه دادم و با يه حالت غمگين وصداي اروم وناراحتي گفتم:
-كجا ميخواي باشم تاركان؟مگه من ادمم كه مثل بقيه برم مهموني؟اصلا كي گفته اساناي بيچاره هم جز ادماس...من جز زنداني هاي الكاتراسم كه نبايد پاش رو از تو زندون بيرون بزاره
تاركان با صدايي نگران گفت:
-چي شده دختر؟جون به سرم كردي..مگه سر قرار نيستي؟
صدامو كشدار كردم و گفتم:
-نه ...خواهر عزيزتر از جونم اومده بس نشسته و نميزاره پام رو از تو خونه بيرون بزارم ..كلا قرنطينه شدم...
تاركان با ناراحتي گفت:
-چي؟اين ديگه از كجا پيداش شد؟
_نميدونم من كه شانس ندارم ...
يكم الكي فين فين كردم و با لحن اروم و دلربايي گفتم:
-تاركان....من ميخوام بيام مهموني ...دوس دارم كنارت باشم وباهم خوش بگذرونيم ...
بيچاره تاركان عصبي شده بود:
-لعنت به اين خواهر ضدحال تو...اه اه...عين گاو شاخ دار هروقت نمياي جفت پا ميپره تو حال ادم...حالا تو ناراحت نباش ...دفعه هاي بعدي هم هست عروسكم...
ذوق كردم...اخ جون...نقشه ام كارساز بود ...باورش شد
دوباره كشدار گفتم:
-تاركان؟...من نيستم نبينم با يكي ديگه بپري ها...ميدوني من حسودم؟ميدوني كه من يه عمره دلم باهاته؟
با لبخند بي حالي گفت:
-خيالت تخت عزيزم...شكلات خودم كه نباشه حسم به هيچي نميره چه برسه به شكلات دهني ديگرون...
دلم سوخت...من چقدر بدم كه دارم بهش خيانت ميكنم اما اون ...
قسمت پليد روحم جواب داد
نه ...تو كه خيانت نميكني فقط ميخواي شيطنت كني همين...
با صداي تاركان به خودم اومدم:
-كجايي خانمم؟هستي؟يه موقع غصه نخوري ها ..بازهم دوستهاي من مهموني ميگيرن خودم ميبرمت ..
با لحن غمگيني گفتم:
-بهت خوش بگذره..جاي منم خالي كن عشق من...تاركان فكر كن من كنارتم..تموم حواسم پيش تو...دلم پيشت ميمونه تاركانم..نكنه شيطون بره تو جلدت وگول اون رفيق هات رو بخوري وشيطوني كني ؟
با صدايي شوخ گفت:
-حالا بهت قول نميدم بچه خوبي باشم ها...درسته شكلات دهني ديگران و نميخورم اما شكلات هاي بسته بندي شده با طعم هاي ديگه كه دوس دارم...تو دهن اب ميشن..
با حرص گفتم:
-مسخره..جرات داري دست به اين شكلات ها بزن كه من خودم گيسهاي خوشگلت رو برات درست كنم ..
بعد صدامو اروم كردم و گفتم:
-ارايلي اومد من ديگه بايد برم...
_باشه...برو خانمي..به اون خواهر ديوونت هم عوض من يه پس گردني بزن..
با لبخند گفتم:
-باي...
گوشي رو زودي قطع كردم واومدم بيرون ..اوه اوه فراز بيچاره از كي منتظره
-ببخشيد دير شد ..
-نه بفرمائيد بايد بريم تو اون اطاق ..
دكتر يه چكاب كلي كرد وفشار خونم رو گرفت ..بعد هم دراز به درازم كرد تا دل وروده ام رو بررسي كنه ...
-اينجا درد ميكنه ..؟
-نه ..
فراز بيشعور هم زل زده بود به ما
-اينجا ؟...
-نه
-اينجا چي ..؟
پوفي كشيدم وبا حرص گفتم
-نه ..
-خب خدا روشكر چيزي نيست بلند شيد .
زودي از جام بلند شدم تا فراز خان بقيهءهيكل وناف خوشگلم رو ديد نزنه ..
-ضربه زياد شديد نبوده ..يه سري مسكن مينويسم كه اگه يه موقع درد وكوفتگي داشتيد بخوريد ...
نسخه رو داد دستم وبه سمت در اشاره كرد
-به سلامت ..
از در كه اومديم بيرون ..فراز رفت سراغ تهيهءدارو من هم منتظر شدم تا بياد ..
داروها رو كه داد دستم گفت..
-خب خداروشكر كه چيز خاصي نبود ..
-بله گفتم كه بهتون ..
-به هرحال يه چكاب ساده خيال من رو هم راحت كرد ..بريم كه كم كم داره دير ميشه ووقت شام ميگذره ...
-نه ديگه مزاحمتون نميشم ..
ريموت عروسكش رو زد
-از اين حرفها نزنيد كه واقعا ناراحت ميشم بفرمائيد ..
تادم رستوران اينقدر از اين درو اون در با هم حرف زديم كه اصلا نفهميدم زمان چه جوري گذشت ..
همين كه از ماشين پياده شديم فكم چسبيد به اسفالت خيابون ..
.واي چه رستوراني ..؟يكي منو بگيره ..حالا من با اين تيپ ضايعم چه جوري برم اين تو ..؟ خو خژالت ميكشم ..
-اجازه ميديد .؟
.دستش رو مثل يه جنتلمن از ارنج خم كرد دستم رو دور دستش حلقه كردم وباهاش از عرض خيابون رد شدم ..
تو دلم از اين همه كلاس وژست وپرستيژ....حالي به حولي شدم ..
من كجا واين زندگي كجا ...ته دلم به خودم قول دادم امشب رو مثل يه پرنسس بگذرونم ..
در كه باز شد انگار باغ برين بود ...واي چه ديزايني داره لامصــــــب ...
اخي چه اكواريوم خوشجلي داره ...
ماهيهاشو نيگاه ...اَهههههه اون دلقك ماهيه ..؟منم ميخوام ..
ويتر...يا همون پيش خدمت خودمون تا كمر جلومون خم شد ...وخوش امد گفت ..
فراز فقط سري تكون داد وويتر هم جلو افتاد وبهيه ميز دو نفرهءفانتزي اشاره كرد ...صندلي رو براي من وفراز عقب كشيد ومنو رو داد دستمون ..
يه نفر بايد تو اين حاگير وواگير پيدا ميشد فك اويزون من رو جمع كنه ...
-خانوم واقا براي استارتر چي ميل دارن ..؟
صدقه سر رفت وامد با تاركان ومابقي بي اف هام ..يه چيزهايي سرم ميشد ولي ....
واي اينها ديگه چيه ..؟سوپ اردك ...سوپ جلبك دريايي ...؟سوپ كلم دريايي ..؟
جانـــــــــم ...؟
يه نگاه به ليست كردم يه نگاه به فراز كه زل زده بود تو دهن من ...
سوفلهءقارچ هلندي به همراه پنير چدار ...؟
اينها ديگه چيه ..؟خوردنيه يا نوشيدني ..؟ كباب هنجو ميلفا توسكيه ..؟ساندولا همراه با سيب زميني پنيري ...
خدا وكيلي اگه تو فهميدي اينها چيه من هم فهميدم ...اي خدا حالا چيكار كنم ..؟فراز هم همچنان زل زده بود به من
داشتم از خژالت اب ميشدم كه منو رو بستم وبا پرروئي تمام به فراز گفتم ..
-يه لطفي كنيد شما انتخاب كنيد ..من با منوي اين رستوران اشنانيستم ...
-بله البته با اجازهءشما ..
مـــــــرگ ِمن پولتيك رو حال كردي ..؟توپ رو دربست فرستادم تو زمين حريف ...
roman به نجابت مهتاب (7)
roman به نجابت مهتاب (7)
عكس متحرك دخترانه Girls Candy Dolls Photos











عكس متحرك دخترانه Girls Candy Dolls Photos
عكس متحرك دخترانه Girls Candy Dolls Photos
roman حس پايدار (20)
نوشين ضربه ي كوچيكي زد بهم كه برگشتم سمتش:
-چيه نوشين؟چي شده؟از صبح هي ميكوبي بهم. بابا پهلوم سوراخ شد!
و يه چشمك زدم بهش تا آروم بشه.
-فرانك مگه قرار نبود انصراف بديم از شكايت؟
برگشتم سمت مهندس كه همون لحظه داشت مينشست روي صندلي و همونجور هم به قيافه هاي فكري ِ ما نگاه ميكرد:
-تو برو بشين من ميرم به سرهنگ ميگم.
و عقب گرد كردم و بي توجه به نگاه كنجكاو مهندس و دهن باز شده براي جواب ِ نوشين ، رفتم سمت اتاق سرهنگ كه انتهاي راهرو بود.همون لحظه سروان جوون از اتاق سرهنگ اومد بيرون و با چشمهاي گرد شده نگاهم كرد:
-جانم خانم كامجو؟مشكلي هست؟
سرمو با صلابت هميشگيم بالا آوردم:
-بله!من و خانم صديق و خانم نامي ميخوايم از شكايتمون انصراف بديم!
عميق نگاهم كرد و كنار رفت تا من وارد بشم.ضربه اي به در زدم و كمي جلورفتم تا سرهنگ ِ مسن ، بتونه من رو ببينه.وقتي سرش رو بالا آورد سلام كردم.
-سلام خانم كامجو.كاري داشتين؟
-ميشه بيام داخل؟
با دستش اشاره كرد:
-بفرماييد؟
قبل از اينكه صبحت كنم ، سروان كه پشت سرم اومده بود شروع كرد:
-خانم ها ميخوان انصراف بدن و ايشون رو به نمايندگي فرستادن!
كاملا متوجه طعنه ي خوابيده توي كلامش شدم ولي چيزي بهش نگفتم.حتي نگاهش هم نكردم.
سرهنگ كه برعكس روز اولي كه ديده بودمش ، اونقدر ها هم خوش اخلاق نبود با كج خلقي برگشت سمت من و نگاه موشكافش رو دوخت بهم.چندبار چشم هاش رو ريز و درشت كرد تا من از رو برم و يا حتي بتونه بفهمه من چقدر صادقم ولي من از اونجايي كه به خودم اطمينان داشتم همونجور مستقيم و با نگاه جدي و در عين حال معصومم بهش نگاه كردم:
-من كه از روز اول گفتم كار يكي از شما 4 نفره!ديدي؟ترسيدين و ميخواين انصراف بدين!
با آرامش نگاهش كردم:
-مسلما اگه كار ما بود تا پاي شكايت نميومديم!فراموش نكنيد ما شاكي هستيم نه متهم!در ضمن،آبرويي اين وسط ريخته شده!كار خودمون بود شايد بازي ميكرديم ولي نه با آبروي خودمون!
با اخم جوابم رو داد:
-پس چرا ميخوايد انصراف بدين؟تا پاي دادسرا وسط كشيده شد ميخواين انصراف بدين؟
-خير!ما همه خواهان گير افتادن اون شخص يا اشخاص هستيم ولي خانواده هامون تمايلي به اومدن ما به اينجا يا دادسرا ندارن!وگرنه من يكي از اشخاصي هستم كه ميخوام بدونم اون آدم يا آدما كي هستن و هدفشون چي بوده؟
سرش رو بعد از يه مكث و يه نگاه خيره بهم ، تكون داد:
-در هرصورت بايد برين دادسرا و اونجا كتبي بنويسين!
و سرش رو به معني ميتوني بري تكون داد و نگاهشو دوخت به سروان.سرم رو براي سرهنگ كه زيرچشمي عكس العملهام رو ميپاييد و براي سروان جوون خم كردم:
-ممنونم جناب.خسته نباشيد.
با ادبي كه به خرج دادم نيم خيز شد و من با يه لبخند نامحسوس كه به خاطر كار خودم بود برگشتم و رفتم داخل اتاقي كه مهندس و نوشين نشسته بودن.مهندس با ورود من از جاش بلند شد:
-خواهش ميكنم جناب، خجالت ندين!بفرماييد خواهش ميكنم!
و صبر كردم بشينه و خودم كنار نوشين ِ بي قرار ، ساكن شدم.
-چيزي شده بچه ها؟
سرمو بلند كردم و نگاه آرومم رو به نگاهش چسبوندم:
-نه چيزي نيست يه سوال داشتم رفتم بپرسم!
همون لحظه سروان باز هم وارد اتاق شد:
-خانم كامجو گوشيتونو لطف ميكنيد من اون شماره اي كه باهاتون تماس گرفت رو ببينم؟
تمام قد جلوش ايستادم:
-شماره اي ثبت نشده اصلا.قبلا ستاره ميفتاد يا مي نوشت نامشخص وقتي اينجوري ميشد ، ولي اين دفعه وقتي تماس گرفت حتي همون ستاره هم نيفتاد!
با پوزخند نگاهم كرد:
-مگه ميشه؟
تا خواستم جواب بدم ادامه داد:
-باشه گوشيتونو بدين من ببينم .
گوشي رو توي دست راستم گرفتم و با دست چپ تعارفش كردم!
-بفرماييد!
-ممنونم
و با نوك انگشت جوري كه دستش بهم نخوره ازم گرفت ولي توي لحظه ي آخر انگشتش خورد به كف دست چپم و با سرعت دستش رو همراه گوشيم عقب كشيد و نگاهم كرد منم با همون آرامش نشسته توي حركاتم ، جوري نگاهش ميكردم كه هول بشه!كه خدارو شكر ، هول شد!
يه هورا توي دلم كشيدم و يه yes! بلند توي دلي هم گفتم و باز هم به نگاه خيره م ادامه دادم!
با چشمهاي گريزونش يه نگاه خيلي كوچيك بهم انداخت:
-ميشه شماره هايي كه باهاتون تماس گرفتن رو بهم نشون بدين؟
با لبخندي كه سعي ميكردم عميق نشه جوابش دادمو همونجور دستم رو بردم نزديك دستش تا شماره ها رو نشون بدم:
-البته!اجازه ميدين؟
با آوردن شماره ها بازهم ازش فاصله نگرفتم و هموطور زير چشمي به مهندس كه با كنجكاوي داشت نگاه ميكرد و نوشين كه متوجه خباثت ِ خوابيده توي حركاتم شده بود ، نگاه ميكردم و براي نوشين با همون لبخند كنترل شده كه ادامه ي قهقهه ي توي دلم بود ، ابرو بالا مينداختم!
وقتي به نتيجه اي نرسيد والبته وقتي تعداد تماسهايي كه مهندس باهام گرفته بود رو شمرد با خنده ي موذيانه اي گوشي روگرفت سمتم:
-اون چه رو كه بايد ميديديم ، ديدم!
سرمو به تاييد اينكه فهميدم منظورت به شماره ي مهندسه ، تكون دادم:
-خوشحالم كه بعد از مدتها سوژه اي گير آوردين!
خواستم برم بشينم كنار نوشين كه دوباره صداي سروان جوون و بدجنس دراومد:
-خب پرونده تون آماده س.با مسئولش بريد دادسرا.
و ما با دلهره ، قيام كرديم.يه نگاه به چهره ي ناراحت مهندس و يه نگاه به چهره ي ترسيده ي نوشين انداختم.
-نميتونم كاري كنم!من خودم نياز به حامي دارم!
مهندس با نگاهي به ما متوجه شد و راه افتاد و ما پشت سرش.بيرون از ستاد كه رسيديم خواست سوارمون كنه كه هرچي اصرار كرد من راضي نشدم و توي دلم جواب تعارفش رو دادم:
-چه معني ميده سوار ماشينش بشيم اونم وقتي جناب سروان عزيز ، زير نظرمون گرفته؟
و با نوشين ِ ناراضي رفتيم كه تاكسي بگيريم تا دادسرا.راننده هم نامردي نكرد و دربست حساب كرد و مسير 5 دقيقه اي كوتاه رو 3500 تومن گرفت!
roman حس پايدار (20)
roman حس پايدار (20)
عكس متحرك دخترانه پاييز Girls Candy Autumn















عكس متحرك دخترانه پاييز Girls Candy Autumn
عكس متحرك دخترانه پاييز Girls Candy Autumn
عشق به توان 6
ميشايعني من كه از دست ميلاد عصبي بودم شديد...ساميارم مثل من عصبي بود ازاتاق نفس رفتم بيرون ميلاد روي كاناپه نشسته بود تامنو ديدپريدجلوم گفت:
ميلاد:ميشا حالش خوبه؟؟
من درحالي كه قرمزشده بودم بهش گفت:
من:تويكي خفه شو وگرنه ميزنم دندونات بريزن باهاش يكقول دوقول بازي كنيا..
ميلاد:به خدا من فقط ميخواستم..
يكدونه محكم زدم دم گوشش گفتم
من:اره فقط ميخواستي تلافي كني...خاك توسر احمقت كه نميدوني حساسيت داشتن شوخي نيست..
اتردين پريد سمتم منو بلندكرد ببره تواتاق.منم هي ميگفتم
من:ولم كن بذارمن حساب اينو برسم..ميلاد به خداقسم اگه تافرداحال نفس خوب نشه قول ميدم زنده ات نذارم..
اتردين منو بردتو اتاقوپرتم كرد روتخت وگفت
اتردين:دخترمگه ديونه شدي اين چه كاري بودكه كردي؟؟
من:من.من ديونه شدم يااون دوست..
پريدوسط حرفمو گفت:
اتردين:ميدونم اونم خريت كرد خودم بعداميدونم چي كارش كنم توديگه ولش كن..
به گريه افتادمو گفتم:
من:اخه توكه نميدوني من جونم به جون نفس بسته اس.من بدون نفس ميميرم.اون برام مثل خواهرنداشته ام ميمونه..
ديگه هق هقم اوج گرفت جوري كه ساميار پريدتو اتاقمون گفت:
ساميار:چي شده؟؟اتردين؟؟
اتردين:به خدا من كاري نكردم..بابت نفس ناراحته..
ساميارم كه مغرور هيچي نگفت ورفت بيرون..به اتردين گفتم:
من:بين خودمون بمونه ولي اين دوستت نرمال نيست..
اتردين باصداي بلندخنديدويكدونه اروم زدپشتمو گفت:
اتردين:هي بچه پشت داداش بليط نفروشا..
من:همينه كه هست..
اتردين:نه مثل اين كه حالت خوب شده راستي توبه چي حساسيت داري؟؟بگوبريزم توغذات بلكه اين زبونت تاول بزنه نتوني حرف بزني..
من:راستش من نميدونم چرا اسم شخصي به اسم اتردين مياد كهير ميزنم..
اينوگفتم ودرحالي كه ميخنديدم بدورفتم سمت در..
اتردين اومدبيادبگيرتم كه جيغ زدمو دررفتم ..
رفتم تواتاق نفس ببينم حالش خوبه كه نفس تامنو ديدگفت:دخترتوچت شده بود؟؟همچين سراين ميلاد دادزدي من به جاش ترسيدم..
من:حقش بود پسره ي...استغفر الله من هي ميخوام دهنمو به ناسزا وانكنم اينا نميذارن..
نفس:اون كه واهست.
-پروو..حالت خوبه؟؟
-اره بابا..بادمجون بم افت نداره..
-اخه توبادمجونه ولنجكيي..
-راستي هفته ديگه اين دانشگاه هاشروع ميشه ااا..شمابريد وسايلتونو بياريدتو اتاق من تا موقعيي كه اين تفضلي بياد..
-ا.چشم تفضلي ودورديدي..
-بروگمشو..بروبذارمن استراحت كنم..
خنديدم وگفتم:
من:ميخواي اقاتونم صداكنم قشنگ استراحت كني..انقدر حال ميده جون ميشا..
نفس يك جيغ بنفش كشيد
نفس:ميشااااا.ميكشمت..
منم درحالي كه ميخنديدم از اتاق اومدم بيرون كه ساميارمثل ميرغضب پريدجلومو گفت:
-چي كارش كردي جيغ كشيد؟
-هوي ترسيدم روانپريش...زنونه بود..
-روانپريشم كرديد شما دخترا..
-خب ديگه پروشدي بروكنار..
رفتم توپذيرايي كه اتردين اومدگفت:
اتردين:چي كار كردي دختر مردمو زلزله..
من:خصوصي بود..
-اهان باشه..من رفتم بخوابم..
-انقدرنخواب..ازبس خوابيدي شبيه بوفالوشدي ديگه..
ديدم رفت سمت كابينتا گفتم:دنبال چي ميگردي؟؟
درحالي كه داشت كابينتاروميگشت گفت:
اتردين:دنبال فلفل بريزم روزبونت نتوني حرف بزني..
من:بيشعور..بروبخواب چيكار كنم..
رفت تواتاق منم رفتم اتاق شقي بهش بگم فردااسباب كشي دايم به اتاق نفسينا!!
داخل اتاق شقي كه شدم شقي دراز كشيده بودو به سقف زل زده بودوتوفكربود.رفتم كنارش درازكشيدم برگشت سمتم وبغلم كردوگفت
شقايق:ميشانفس حالش خوب ميشه؟؟
من:اره بابانگران نباش..
دستمو گذاشتم روگردنبندي كه نفس بهم داده بودوازته دلم ازخداخواستم حال نفس خوب بشه..
بعداز اين كه به شقي گفتم فرداميريم تواتاق نفس ازاتاقشون اومدم بيرونو رفتم تواتاق خودمون..اترين مثل چي خوابيده بود..تودلم گفتم:يك روزغذاپختنا..انگارچيكاركرد ن..
دلم نيومدشبه به اين قشنگيواتردين ازدست بده رفتم ازيخچال يك ليوان شربت ابليموبرداشتم كه هم دج بشه مجبورشه بره حمام هم اين كه بو بگيره..
رفتم بالا سراتردين شربتوريختم روش كه يكهومثل چي پريدبالا..دستمو گذاشتم رودلمو شروع كردم خنديدن.اتردين اومدبالاسرمو باصداي عصبي گفت:
اتردين:ميشاچيكاركردي؟؟
من:من؟؟اهان دلم نيومد شبه به اين قشنگيوازدست بدي هم اين كه ميخواستم بهت شب بخيربگم..
-باشه خودت خواستي..
يكهواتردين پريدرومو شروع كردبه قلقلك دادنم..منم كه قلقكيه شديد درحالي كه ازخنده دلم دردگرفته بود گفتم:
من:اتردين شكرخوردم ببخشيد.ولم كن..اصلاكاربدي كردم كه نذاشتم شبه به اين قشنگيوازدست بدي؟؟
اتردين:ازهمين زبون درازيته كه خوشم مياد..
بعدم ازروم بلندشدوگفت:
-سرتق...
-همينه كه هست..بدوبروحمام من بگيرم بخوابم..
-ا زرنگي منوبلندكردي توبري اونوقت بخوابي؟؟
-اره ديگه..
يكهو دستمو گرفت بردبيرونو گفت شما همينجاميشينيدمن برم حمام بيام بعد..
-اتردين نامردي نكن ديگه..
بدون توجه به من رفت تو اتاق درم پشتش قفل كرد..
همه خواب بودن..منم تصميم گرفتم روهمين مبلا بخوابم!!
***************
صبح بانوري كه افتاده بودتو صورتم بلند شدم..تواتاق بودم!!!
من كي اومدم اتاق؟؟
اتردين رومبل خواب بود.رفتم زدم پس كله اشو گفتم:
من:پاشوديگه..منو كي اوردتو اتاق؟؟
-اه توهم كه الارم سرخودي..اگه گذاشتي من مثل ادم بكپم..اقاتفضلي اوردتت.خب من اوردمت ديگه نابغه..
-توبه چه حقي منو اوردي اتاق؟؟
-ببخشيدولي صدات كردم بلندنشدي مجبورشدم بغلمت كنم بيارم تواتاق..
-خب باشه..من رفتم بيرون..
زيرلب شنيدم كه ميگفت:
اتردين:پادگانه اينجا.كله ي صبح بيداريه..ادمو بيدارميكنه خودش ميره بيرون..
از اتاق كه اومدم بيرون ساميارم هم زمان بامن ازاتاق اومدبيرون..سريع رفتم سمتش وگفتم:
من:سلام اقاساميار.نفس حالش خوبه؟؟
سامياركه چهره ي نگران منو ديدگفت:
ساميار:اره باباازتوهم سالم تره فقط ديشب دوبار نزديك بود بميره..
بعدم خنديد..
من:يك خدانكنه اي.زبونم لالي كوفتي بذارتنگش..
ساميار انگارنه انگار باكي هستم راهشو كشيدورفت..
رفتم تواتاق نفس خواب بود رفتم بالاسرش با ريش ريشاي شالمدماغشو قلقلك دادم كه يك عدسه كرد بلند شد.منو ديد همچين كشيدتوبغلم كه كپ كردم.
من:نفس جان حالت خوبه؟
نفس:اره عزيزم توروديدم خوب شدم.
دستموگذاشتم روپيشونيش گفتم
من:ميگم تب داري..
نفس:اره تا توروديدم تبم رفت بالا..
چسمامو ريزكردم گفتم
من:حالافهميدم.گوشام دراز شد چي ميخواي؟؟
نفس: اخ قربونت ميشه بعدازظهركه اومديدتواتاق پرده روباشقي وصل كني؟؟
من:سرما ميخوري اخه گناه داري..
نفس:جون من..
من:چيكارت كنم ديگه..باشه..
نفس:قربونت برم..
نفس لباساشوعوض كردوباهم رفتيم تواشپزخونه..همه داشتن صبحانه ميخوردن شقي تانفسو ديدپريد ابياريش كرد بعدم باهم نشستيم سرميز..
موقع صبحانه سنگينيه نگاه ميلادو حس ميكردم..فكركنم ميگفت:وحشي تراز من ديگه نديده..
صبحانه روكه باهم خورديم..يكم بالب تاب نفس ور رفتيم..انقدر توفيس بوك بالاپايين رفتيم ديگه فيس بوك گفت:ياگم ميشيدبيرون ياپرتتون ميكنم
خلاصه ساعت 12تصميم گرفتيم كه ناهار ناگت مرغ درست كنيم.با بچه ها ازبس تواشپزخونه مسغره بازي دراورديم كه حدنداره..خلاصه ساعت1:30بودكه غذا حاضرشد پسرا روصداكرديم دم در اشپزخونه وايساده بودم اتردين وساميار اومدن ميلاد اومدبياد تواشپزخونه بايك دستم جلوشو گرفتم گفتم:
من:كجا؟؟؟؟؟
همه داشتن نگام ميكردن ميلادم گفت
ميلاد:ناهار ديگه..
يك نوچ نوچي كردمو گفتم.
من:خوشتيپ شرمنده كه امروزناهار بي ناهار..بابت حركت ديشبت.
ميلاد كه كپ كرده بود ولي يكم بعد به خودش اومدورفت تواتاق.بيچاره هيچي هم نگفت دلم براش سوخت..گناه داشت..نفسو شقي هم ريز ريزميخنديدن..يكم باغذام بازي كردم ديدم نه ازگلوم پايين نميره قاشقو پرت كردم رفتم سمت اتاق شقينا..در زدم
ميلاد:بياتو..
رفتم تو اتاق ديدم بيچاره روتخت دراز كشيده تامنو ديد ازجاش پريد گفت:
ميلاد:بله؟كاري داشتي؟؟حتما بايداز خونه هم برم بيرون؟؟
انقدر بامزه گفت كه دلم براش سوخت گفتم:
من:ببخشيد يكم تندرفتم ولي
يكهو جفت پاپريد وسط نطقم
ميلاد:نه من نبايد اين كاريو ميكردم..
من:نه من تند رفتم شرمنده بيا غذاتو بخور من حوصله ي جيغ جيغاي شقيو ندارما..
خنديدو گفت:
ميلاد:توهم به جيغ جيغوييش پي بردي؟
من:خيلي وقته..حالاديگه كم فك بزن بريم..
باهم رفتيم پاي ميز..نگاه رضايتمندانه ي اتردينو حس كردم وكلي خركيف شدم.
نفس
اصلا اين ميشا بدجور داره مشكوك ميزنه سر ميز همچين از نگاه اتردين خركيف شد كه ميخواستم از خنده بميرم ناهارو خورديمو ما دخترا ظرفا رو شستيم اصلا اين شستناي ماشين ظرف شويي به دلمون نمي چسبيد به خاطر همين هميشه خودمون ميشستيم بعد از جمعو جور كردن اشپزخونه قرار شد بريم استراحت كنيم بعد بياييم چشمك بازي كنيم داشتم ميرفتم تو اتاقم كه ميلاد صدام كرد
-نفس؟
جواب ندادم پسره ي بوزينه همچين زد ناكارم كرد كه نزديك بود بميرم ببين حالم چه طوري بوده كه اين كوه يخي(ساميار بدبخت )دلش به حالم سوخته ولي از اون موقع كه جونمو نجات داده يه حس قشنگي نسبت بهش پيدا كردم حس كسي رو بهش دارم كه يه حامي قوي داره بي توجه به صدا كردن ميلاد رفتم تو اتاق اي بابا پختم از گرما نميدونم اين دريچه ي اتاق ما چش شده كه باد كولر ازش نمياد اصلا شانس نداريم كه رفتم از لباسام يه استين حلقه اي سفيد با شلوارك قرمز درا وردم پوشيدم و خودمو انداختم رو تخت لب تاپمو روشن كردمو رفتم يكم وب گردي كنم
ساميار-حالت خوب شده ديگه مشكل تنفسي نداري؟
لب تاپمو بستم وش بعدا ميرم وب گردي من-ا تو كي اومدي اره بابا تنفسم خوب شده در ضمن بادمجون بم افت نداره
ساميار در حالي كه يه لبخند خوشگل تو صورتش بود جواب داد خداييش ميخنده چه ناز ميشه
-اولا خودت ميگي بامجون بم اخه دختر شما بادمجون تهراني يكي يه دونه هم هستي ظريفي جريان يكي يه دونه ها رو هم كه ميدوني؟
در حالي كه يكي يكي كوسناي تختو به طرفش پرت ميكردم گفتم
-خل ديونه خودتي
ساميار كه سعي داشت جاخالي بده تا كوسنا بهش نخوره گفت
-ااااا من كي گفتم خل ديونه حرف تو دهن من نزار راستي چيا خريدي؟
با هيجان شروع كردم به تعريف كردن از چيزايي كه خريدم ولي وسطاي حرفم ياد حرف ميشا و شقايق بيشعور افتادم ساميار كه ديد من پنچر شدم گفت
-خب بقيش چرا يهو استپ كردي؟
با لبو لو چه يه اويزون رو كردم سمتش كه خندش گرفت لب ورچيدمو مثل اين بچه هاي سرتق گفتم - نخند ميشا وشقايق گفتن كار دارن نميتونن پرده ها رو برام عوض كنن اونايي كه خريدم به جاش وصل كنن اصلا نميتونم يه دقيقه ديگه اين پرده با روتختي هاي زشتو تحمل كنم خودمم تنهايي اصلا دستو بالم به كار كردن نميره
يه لحظه نگام كرد بعد بلند زد زير خنده
ساميار-اخه دختر خوب اين كه ناراحتي نداره پاشو با هم هم رو تختي رو عوض ميكنيم هم پرده ها رو با ذوق دستامو كوبيدم به هم من- راست ميگي؟
ساميار در حالي كه زير لب ميگفت ني ني كو چولو دستمو گرفت بلندم كرد
ساميار- دروغ واسه چي؟
من-خب پس من رو تختي رو عوض ميكنم تو هم پرده رو بزن
با موافقت ساميار كارمون رو شروع كرديم مشغول كار خوم بودم كه ساميار گفت
-راستي روزي كه خودتون رومعرفي كرديد گفتي رشتت مثل منه ولي مركتو نگفتي فكر كردم مثل رمانا از دختر خرخونايي كه چند سال جهشي خوندن من-خب راستش من از همون سالي كه پزشكي قبول شدم همه تو خاندان بهم ميگن خانم دكتر مغزواعصاب براي همين ديگه خودمم باورم شده مغزواعصاب تخصص دارم تو دهن خودمو دوستامو بعضي از استادامم افتاده وگرنه من تازه 4سال ديگه پزشك عمومي ميشم
ساميار-ميگم شك كردم خودم ولي گفتم شايد جهشي اينا خوندي حالا بگزريم چرا جواب ميلاد رو ندادي
با حرص دست از كار كشيدم
من-ديگه چي همينم مونده جوابشو بدم
ساميار-خب خودش فهميده اشتباه كرد توام ببخشش ولي تلافيشو سرش در بيار نه مثل اونا يه وقت نري تو غذاش سم بريزي بي خطر تلافي كن
من- اقا يعني شما ما رو مثل ميلاد دعوامون نميكني اگه اينكارو بكنيم؟
اينا رو با لحن بچه مدرسه اي ها گفتم كه باعث شد ساميار با خنده جوابموبده
ساميار-نه دعوات نميكنم راستي كارم تموم شد
من-ا چه زود منم كارمو كردم حالا ديزاينشو بعدا ميكنم ببينم چه جوري نسب كردي خيلي قشنگ پرده ها رونسب كرده بود واي اتاقم چه ناز شد ولي يه گوشه پرده تا خورده بود زياد معلوم نبود چون بالايه بالا بود ولي من حساسم رو كار پس بايد كار بي نقص باشه
من-ساميار ؟
ساميار-راحت باش بگو سامي
من-اوكي سامي اون گوشش تا خورده
وبا دستم اونجاشو نشون دادم ولي هر كاري كردم نفهميد
من-اصلا از روي اون صندلي بيا پايين بزارخودم درستش ميكنم
سامي از روي صندي اومد پايينو من رفتم بالا ولي حالا مگه قدم ميرسه
سامي-بيخود تلاش نكن قدت نميرسه همه كه مثل من قد بلند نيستن اصلا قدت چنده؟
با حرص از روي صندلي اومدم پايين
من-نخيرم من قد كوتاه نيستم شما زيادي هركولي مگه167 كوتوله بودنه
سامي در حالي كه خندش گرفته بود( اي خدا اين اصلا نميخنده ها امروز نميدونم چي شده)
سامي-در هر حال ازت 30 سانت بلند ترم برو كنار بزار كارمو بكنم
ولي بدتر زد دوجاي ديگه رو هم خراب كرد چشمامو بسته بودمو غرر ميكردم كه ديدم رو هوام با دوتا دستش كمرمو گرفته بودو مثل پر قو بلندم كرده بود بي خود نيست بهش ميگم هركول ديگه!!
من-منو بزار زمين
سامي-نچ نچ مغزمو خوردي كارتو بكن كه خيال خودتو اعصاب منو راحت كني
يه كم ديگه غر غر كردمو بعد شروع كردم به درست كردن پرده كارم تموم شده بود كه در اتاق باز شد شقايقو ميشا هم كه درو باز كرده بودن حرف تو دهنشون ماسيد
شقايق-نفس اومديم كمكت ......
سريع يه نگاه به خودمو سامي كردم بيچاره ها حق داشتن تاپم به خاطر ورجه ورجه اي كه كرده بودم رفته بود بالا و موهامم پريشون دورم دستاي سامي هم دور كمرم بدبخت شدم الان چه فكرا كه نميكنن
من-سامي لطفا بزارم زمين ممنون كه كمكم كردي
سامي هم سريع منو گذاشت زمينو يه خواهش ميكنم سرد گفتو سريع رفت بيرون نميدونم چراجلوي ميشاو شقايق يخي وسرد ميشه؟!!! با رفتن سامي بچه ها ريختن سرم
ميشا
رفتيم تواتاق نفس يكهو ديديم اوهههه صحنه عشقولانه است..دستگيرشون كرديم....ساميار كه تاماروديدپريدازاتاق بيرون ماهم ريختيم سرنفس.
من:بيشعورباساميارم اره؟؟خجالت نميكشي؟
شقي:نفس قرارمون اين نبودا..
يكهو نفس خروش كرد.
نفس:اهه ولم كنيد..هول برتون نداره سامي فقط داشت كمكم ميكرد..
من:اوه سامي؟؟ماكه باوركرديم.
نفس:ميشاتويكي حرف نزن كه اتردين وقتي نگات كرد خركيف شدي...نذار دهنمو وا كنم..
يكهو كپ كردم..نفس چي فكرميكرد؟؟كه من اتردينو....نه بابا..اخه من اونو مثل يك دوست ميدونم حالا درسته يكم بالاتر ولي..
من:باشه بابا حالا سگ نشو..
وسايلمو پرت كردم روتختو نشستم..نفسم داشت وسايله ساميو جمع ميكرد(اوه چه سريع...بياتو دم دربده)بهش گفتم
من:نفس بذار خودش بيادجمع كنه..
نفس:نه بابانميدونه..اخه گفت من از اين اتاق برم بيرون حالا ميخوام بهش حالي كنم..
شقي:اهان حال گيريه
بعداز جمع كردن وسايل سامي.نفس ساكو برداشت گذاشت بيرون در درم ازتو قفل كرد...
يكربع بعد صداي سامياربلندشد صداي خنده ي اتردينم مياومد..
ساميار:نفس دروبازكن ببينم.اين مسغره بازياچيه؟؟
نفس رفت پشت درو گفت
نفس:كدوم مسغره بازي؟؟؟من بادوستام اومدم تواين اتاق شماهم ميريد اون يكي اتاق..
ساميار:دروبازكن وگرنه ميشكونمش..
نفس:خركي باشي؟
سامياركه تابلو عصبي شده گفت
ساميار:ا اينجوريه؟؟
نفس:ا عربيه او..
ساميار:باشه..نفس خودت خواستيا..
بعدم ازصداي پاش فهميدم رفته..ساعت5بودكه تصميم گرفتيم بريم قيمه درست كنيم...ساعت8بودكه منو نفس رفتيم تواتاق كه....
نفس جيغ كشيد:سامياررررررميكشمتتتت! !!!
اقابرداشته بود تمام لباساي نفسوباقيچي پاره پاره كرده بود..
گوشيم زنگ خورد خود ناكشس بود..نفس گوشيمو گرفت جواب داد
نفس:ساميارررررر ميكشمت
------------------
نفس:نخندباباشهيد داديم..
-------------------
نفس:خيلي بيشعوري..
نفس گوشيوقطع كردونشست روزمين باصداي بلند دادو بيداد.منم هي سعي ميكردم ارومش كنم..
ميدونستم به خاطر4تاتيكه لباس نيست به خاطر اينه كه ساميارحرصشوناجور دراورده.ديگه مثل خودم...منم همون جابه خودم قول دادم اگه1روزبه عمرمم مونده باشه اين كارشوتلافي كنم...ميدونستم نفس خودش تلافي ميكنه ولي من بايدتلافي ميكردم..
نفس
منو بگو فكر ميكردم اين سامي پسر خوبيه اي خدا ببين سر لباساي نازنينم چه بلايي اورد من اگه پدرتو در نيووردم من اگه بيچارت نكردم مجبورت ميكنم دوبرابر اين لباسايي رو كه پاره كردي برام بخري پسره ي هركول ميشا كه فقط داشت از حرصش پوست لب بيچاره شو ميكند اصلا فكر كنم هيچي از اون لب نموند با حرص دست نفسو گرفتم بردمش پايين ساميار اشغال همچين كيفش كوك بود كه هر كي ندونه فكر ميكرد اپولو هوا كرده پسره ي چلغوز(بسه ديگه ولت كنم تا فردا مي خواي به اين سامي بدبخت فوش بدي) مثل يه پلنگ اماده شكار با چشمام كه حالا از عصبانيت زياد عسلي تيره شده بود زل زدم تو چشماي اون كه از خوشحالي عسلي روشن شده بود اونم با چشماش كه توش پر از شيطنت بود زل زد تو چشماي من خيز گرفتم سمتش دنبالش كردم اول از حركتم شوك زده شد ولي بعد از چند ثانيه به خودش اومده شروع كرد فرار كردن در هين دزدو پليس بازيمون داد زدم
-سامييييييييييييي ميكشمت زندت نميزارم دونه دونه موهاتو ميكنم
سامي در حالي كه ميخنديد بلند بلند جوابمو داد
-نفس در خواب بيند پنبه دانه
من-خيليييييييييي بيشعوريييييييييي
سامي-ميدونم
-همچين تلافي ميكنم كه مرغاي اسمونو زمين به حالت زار بزنن
حالا هردومون دور ميز ناهار خوري توي سالن ميچرخيديم سامي اون سرش واستاد منم اين سر هردومون نفس نفس ميزديم
سامي-انقدر حرص نخور عزيزم موهات ميريزه ميخواستي منو از اتاق بيرون نندازي خودت بازي رو شروع كردي
با حرف سامي يه جرقه تو ذهنم زده شد بازي ايول سر بازي چشمك تلافي ميكنم هم پدر تورو در ميارم هم اون ميلادو يه لبخند ژكون براي سامي زدمو گفتم
-راس ميگي سامي همش تقصير من بود ببخشيد حالا بيا بريم شام بخوريم
بدبخت سامي هنگيد فكركنم اصلا باورش نميشد من به اين زودي كم بيارم هه به همين خيال باش يه پدري ازت درارم ولي همچين با شك به لبخند من نگا ميكرد كه نگو
ميلادو اتردينو شقايقو ميشا هم كه داشتن به كار ما ميخنديدن همين جور مونده بودن بي توجه به اونا رفتم تو اشپزخنه شقايق ضرفارو چيده بود نشستم پشت ميزو منتظرشون موندم يه چند دقيقه گذشت ولي انگار قصد اومدن نداشتن داد زدم
-بچه ها بياييد ديگه غذا يخ كرد
با حرفم همه اومدن سر ميز منم سرخوش از نقشه هايي كه تو ذهنم ميكشيدم غذامو ب اشتها خوردمو تا اخر غذا نگاهاي متعجب بچه ها رو به جون خريدم داشتم از سر ميز بلند ميشدم كه ميلاد به حرف اومد
ميلاد-بچه ها بعد از ناهار كه وقت نشد چشمك بازي كنيم لاقل الان بازي كنيم شما دخترا هم بعدا ظرفا رو بشوريد
فكر كنم تنها حرف حسابي كه اين ميلاد تو عمرش زده باشه همينه براي اينكه بچه ها بيشتر شك نكنن اصلا حرف نزدم ولي همه موافقت كردن منم نشون دادم كه به اجبار قبول كردم رفتيم نشستيم تو سالن TVروزمين ورقا رو شقايق بر زدو پخش كرد اروم ورقمو نگا كردم ايول آس دست من بود به ميشا و شقايقو اتردين چشمك زدمو موندن ساميو ميلاد خب اول حال ميلادو بگيرم بعدش سامي رو پس به اون چشمك زدم همه كارتا شونو انداخته بودم وسط غير از ميلاد حالا نوبت اون بود كه حدث بزنه آس دست كيه واگه اشتباه بگه بايد هر كاري رو كه من بگم انجام بده خدا خدا ميكردم غلط بگه
ميلاد-دست شقايق
اخ جون غلط گفت خدا جون نوكرتم
من-غلط گفتي دست من بود
يه لبخند شيطاني هم زدم كه حساب كار دستش اومد
ميلاد-نفس ب خدا از قصد اون كارو نكردم نميدونستم تنفست مشكل پيدا ميكنه
من-به من چه اصلا اون قضيه رو فاموش كن من بخشيدمت
ميشا-اينا رو ول كنيد نفس بگو بايد چيكار كنه
من-يه كار خيلي راحت مثل اب خوردنه
سامي هم كه ديگه چشمش ترسيده بود گفت
-عزيزم زود بگو همه رو راحت كن
منم مثل خودش با يه لبند جوابشو دادم
-گلم چرا عجله داري نوبت تو هم ميرسه قول ميدم براي تو از ميلادم راحت تر باشه و حالا كاري رو كه بايد بكني ميلاد بلند شو با باسنت رو هوا بنويس قسطنطنيه
با اين حرفم همه بچه ها تركيدن از خنده
شقايق
راستش با اون اتفاقي كه براي نفس افتاد خيلي از دست ميلاد عصباني بودم اما نه زياد!!!!!! خب چيكار كنم اتفاق ديگه پيش مياد... بعدشم حالا شكر خورده بدبخت ولي الان كه داريم چشمك بازي ميكنيم شايد بشه تلافي كرد! چون ميلاد باخت و اشتباه حدس زد قرار شد با باسنش(!) بنويسه قسطنطنيه....
اينقدر از اين كار نفس خنده ام گرفت كه اشكم دراومد ميلادم با پررويي تمام پاشد اين كارو كرد البته جزئياتش رو نميگم ديگه!!!!!
ولي اينقدر خنديديم كه ديگه دل درد گرفتيم ميلادم خودش خنده اش گرفته بود و نفس و ميلاد دوباره آشتي كردن......
دست بعد كه ميشا بر زد و بازي ادامه داشت ....
همه ورقاشون رو نگاه ميكردن و حالا آس دست من بود!
يكي يكي به همه چشمك زدم جز......(اگه گفتيد؟!) ساميار!!!!!
همه ورقاشون رو انداختن غير از آقا ساميار!!!
من: خب حدس بزنيد؟!
ساميار: دست ميشا؟!
من كه سعي ميكردم نخندم تا نقشه ام لو نره گفتم:
ـ نه خير! دست منه...... خب حالا يه كار ميگم كه سخت نباشه......
لبخندي روي لبم نشست و نگاهش كردم......
ساميار: چيه؟! بگو ديگه دختر جوون مرگ شدم!
خنديدم و گفتم: بايد پاشي آرايش كني......
ميشا و نفس و ميلاد و اتردين اولش شوكه شدن نفهميدن چي گفتم بعد يه بار ديگه تكرار كردم:
ـ ساميار بايد بري آرايش كني ازت عكس بگيرم!
ميشا و نفس پقي زدن زير خنده و ميلاد اتردين هم با خنده نگاهش ميكردن....
ساميار زد تو سرش و گفت:
ـ اي خدا آخه اينم شانسه ما داريم؟!
بعد نفس رفت لوازم آرايشش رو درآورد و شروع كرد به آرايش كردن ساميار!
ما كه غش كرده بوديم از خنده و ميلاد و اتردين هم نميدونستن بخندن يا گريه كنن!
قيافه ساميار ديدني شده بود......
با اون رژ قرمز و خط چشم و سايه بي نظير شده بود!
من سريع رفتم دوربين آوردم و نفس و ميشا هم ساميار رو نگه داشتن و من ازشون عكس گرفتم........
ساميار با عصبانيت دنبالم كرد و ميخواست دوربين رو بگيره اما من با خنده دوربين رو انداختم تو لباسمو نفس و ميشا ديگه مردن از خنده.........
ميلاد آب دهنش رو قورت داد و ساميار گفت:
ـ شقايق مثل بچه ادم دوربين رو بده به من!
من: خب اگه ندم؟!
ساميار: خودم برميدارم!!!!!!
من چشام چهارتا شد و گفتم:
ـ خاك تو سرت جرعتشو نداري آخه!
بعدشم سريع در رفتم تو اتاقم تا دوربين رو قايم كنم.......
بعد كه برگشتم با يه لبخند گشاد نگاش كردم و نشستيم به بقيه بازي رسيديم.......
دست بعد هم باز ميشا برد و شرط گذاشت كه اتردين بره بستني بخره......
واقعا اين ميشا چقدر دل رحم بود!!!!
اتردين رفت بيرون تا بستني بخره و ساميار رو ديدم كه داشت پشت اتاق ما پرسه ميزد.......
خيلي خوشحال بودم كه حالش رو گرفتم....
داشتم ميرفتم تو اتاقم كه بازوم رو گرفت و ميخواست به زور بياد تو ولي من يقه لباسش رو گرفتم و مانعش شدم.....
تمام بدنم رو انداختم روش و هولش دادم اما فقط دو سه سانتي متر تكون خورد كه همون هم كافي بود.........
سريع رفتم تو اتاق و در رو قفل كردم و عكس رو ريختم رو لبتابم و لبتاب رو بستم و خيلي عادي دوباره دوربين رو قايم كردم با تمام تجهيزاتش تا اگه از دوربين پاك كرد داشته باشم........
سريع اومدم بيرون و رفتم كه ساميار موهام رو كشيد......
واييييي لامصب اينقدر دردم گرفت كه منم موهاش رو كشيدم و از دستش فرار كردم و نفس و ميشا با چشاي گشاده شده مارو نگاه مي كردن!
من: نفس! جلوي اين هركول رو بگير الان مياد منو محو ميكنه!
نفس خنديد و گفت:
ـ سامي اذيتش نكن ديگه بازيه ديگه تازه ما برديم پس هرچي كه ما بگيم!
ساميار: به من گفتي هركول شقايق؟!
من: پ ن پ به عمه ام گفتم!
ساميار سريع دويد سمتم و من يه جيغ كشيدم و رفتم پشت ميلاد.........
ساميار: بگيرش ميلاد!
ميلاد لبش رو گزيد و يه نگاه به چشاي آبي ام كرد و گفت:
ـ گناه داره بابا ولش كن.......
ساميار كه از حرص داشت ميمرد گفت:
ـ اي بپوكي ميلاد!!!!!
خنديدم و واسه ساميار يه چشمك زدم و رفتم تو اتاقم.........
نفس و ميشا اومدن تو اتاقم و ميشا گفت:
ـ واي نميري شقايق بدبخت ساميار!
نفس: دمت گرم خوب حالش رو گرفتي!
من : خواهش ميكنم آبجي!
رفتم سر ميز آرايشيم و يكم عطر به خودم زدم و گفتم:
ـ راستي وسايلم رو الان بايد ببريم تو اتاق تو نفس؟!
نفس:امممم! آره.......
وسايلم رو با كمك ميشا برديم تو اتاق نفس......
ميشا هم از قبل وسايلش رو آورده بود......
حوصلم خيلي سر رفته بود و پيشنهاد كردم بريم تو سالن و فيلم بذاريم....
رفتيم ديديم همشون خوابن!
من: خوب پاشو يه فيلم ترسناك بذار ببينيم!
نفس: باوشه!
يه فيلم ترسناك محشر گذاشت كه من خيلي دوست داشتم از اونايي كه زهره آدم رو آب مي كنن!
اوايل فيلم خيلي چرت بود اما وسطاش تازه قشنگ شده بود.....
همه ساكت بوديم و به صفحه تلويزيون چشم دوخته بوديم كه يهو يه صحنه ترسناك جلومون ظاهر شد كه سه تايي جيغ كشيديم و هرسه پسرا از خواب پريدن!
اتردين: اي مرگ!!!!!!!
ميشا: بي تربيت!
اتردين: مارو از خواب نازمون بيدار كردين طلبكارم هستيد؟!
من: اييي! توووو حلقمي هرگز!
اتردين: جونم؟!
نفس دستش رو گذاشت رو بينيش به علامت سكوت و به ادامه فيلم نگاه كرد.......
باز رفتيم تو حس فيلم و بادقت نگاه ميكرديم كه يهو يكي شونم رو فشار داد و داد و گفت: پخخخخخخ!!!!!!!
من كه خيلي دردم گرفته بود گفتم:
ـ خفه بميري شونم منفجر شد لامصب!
ساميار خنديد و گفت:
ـ حقته!
نفس گفت:
ـ احمق شقايق به شونش حساسه ميزنه لهت ميكنه ها!
ساميار: ايول پس از اين به بعد تو منو اذيت كن شقي من ميدونم و تو!
من: هوييي! چه زود پسر خاله شدي... شقي چيه شقايق!
ميشا: اه بس كنيد ديگه نميذارن بفهميم فيلم چي شد!
و اينبار شيش نفره بقيه فيلم رو ديديم......
وسط فيلم همش اين پسرا سوال ميكردن كه چي شد و اين كيه و اينا كه نفس اعصابش خرد شد و گفت:
ـ اي بابا خب از اول بذاريد.......
اتردين: خب بذار حالا كه ميخواي بذاري.......
نفس: مشكل من نيست.....
اتردين: خب خودم ميذارم.......
و رفت دوباره از اول فيلم رو گذاشت!!!!
نفس
اه اگه اينا گذاشتن يه فيلمودرستو حسابي ببينيم اتردين رفت فيلمو از اول گذاشتو شروع كرديم به ديدن ولي واقعا بعضي از جاهاش زرد ميكردم نگا تورو خدا همين مونده جلوي اين پسرا بترسيم كه از فردا شهره ي شهر بشيم فيلم كه تموم شد سامي رو كرد سمت ما
سامي-راستي دخترا اين صابخونه كه نيست ما پسرا ميخواييم يه سر بريم شمال كه ديگه دانشگاها باز بشه نميتونيم بريم
من-از شيراز ميخواييد بزنيد بريد شمال مگه ديونه ايد؟
ميلاد-اين اتردين يكم خل ميزنه منم بهش گفتم ولي اقا دلش دريا ميخواد
شقايق-ويار دريا كردي اتردين؟
زديم زير خنده
ميشا-حالا كي ميريد؟
ميلاد-همين امشب ساعت دو راه ميوفتيم
من-به سلامت ايول بچه ها ازادي حالا چند روزه ميريد
سامي-زياد نميمونيم يه روز رفت يه روز برگشت دوروزم اونجا بمونيم 4روزه برميگرديم
ميشا-همون 4 روزم غنيمته
رفتم تو اشپزخونه داد زدم
-بچه ها چاي نسكافه يا قهوه
ميلاد-افتاب از كدوم طرف دراومده نفس خانوم ميخوان از ماها پزيرايي كنن
زبونمو در اوردمو گفتم
-از خوشحاي اينكه 4 روز از دستتون راحت ميشيمه اقا پس استفاده كن
سامي-من نسكافه ميخوام
بچه ها هم همه موافقت كردنو من يه سيني نسكافه بردم و نشستم رو يكي از راحتي ها داشتم به بخاري كه از نسكافه بلند ميشد نگا ميكردم كه با صداي سامي سرمو بلند كردم
سامي-ميگم نفس ميخواييد نريم شما اينجا تنها ميمونيد هيچكسم نيست امنيت نداره
ميلاد-منم همينو ميگم ما كه نيستيم اين پير اخمو هم كه نيست يه وقت يه بلايي سرتون مياد
شقايق-شما نگران ماها نباشيد ازهمون دبيرستان كاراته كار ميكرديم مشكلي پيش نمياد
اتردين-الان اينو ميگيد ولي وقتي چهار تا قلچوماق ريختن سرتون هيچ كاري نميتونيد بكنين تازه شايد روح يا ادم خوار........ هيچي ولش
خلاصه با كلي اطمينان بخشي بهشون اينا اماده شدنو رفتن لحظه اخر سامي گفت
-نميگم دستم امانتي چون به هيچكس در مقابل محافظت ازت قولي ندادم ولي نسبت بهت احساس مسئوليت ميكنم اگه بگي نريد نميريم چون واقعا اينجا 3 تا دختر تكو تنها تو اين خونه بزرگ امنيت ندارن ميدوني اين خونه قدمتش نزديك 70 سال يا بيشتره خونه هاي بالاي50سال جن دارن
من-برو سامي ب
عشق به توان 6
عشق به توان 6
عكس متحرك دخترانه تابستان Girls Candy Summer






















عكس متحرك دخترانه تابستان Girls Candy Summer
عكس متحرك دخترانه تابستان Girls Candy Summer
roman دانلود رمان (17)
سلام
بله درست دارين ميبينين
امير مزخرف گو تصميم گرفته از امروز دانلود رمان برا موبايل هم بزاره
هفته اي سه تا
اگه حمايتم كردين بيشترش هم ميكنم
توضيحات تو ادامه مطلب
همون طور كه گفتم ميخوام رمان براي موبايل بزارم
اگه دوست داشتين بهم بگين اگه پيشنهاد هم دارين بگين
لطفا
و اما....
(رمان مسافر كوچه هاي عاشقي)
عنوان كتاب:مسافر كوچه هاي عاشقي
نويسنده:عاطفه منجزي
تعداد صفحات:788
خلاصه:داستان زندگي دختر جذاب و شيطوني به نام غزال است كه به صورت غيابي و در روياي رفتن به خارج از كشور و ادامه تحصيل و ... با امير ازدواج ميكنه و در بدو ورودش به آمريكا با سردي امير و واقعيت تلخي روبرو ميشه و ادامه ماجرا داستان عشقي لطيف بين امير و غزال است كه ...
دانلود
roman دانلود رمان (17)
roman دانلود رمان (17)
عكس متحرك دخترانه بهار Girls Candy•Spring




















عكس متحرك دخترانه بهار Girls Candy•Spring
عكس متحرك دخترانه بهار Girls Candy•Spring
